تبليغاتX
دختران زیتون

دختران زیتون

سلام

وبلاگم رو عوض کردم ومنتقل کردم به

 

http://zsorkh.mihanblog.com/

گاهی ام به این وبلاگ سر می زنم اما به دلیل اینکه بلاگفا این چند روز غاطی کرده ومن هی دارم از دستش حرص می خورم با این وبلاگ خداحافظی میکنم .... و شما دوستان رو در وبلاگ جدیدم دعوت و همراهی میکنم....

منتظرتونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 20:21  توسط ریحان  | 

با سلام به همه دوستان عزیزم ... نمی دونم چی شده قالب وبلاگم باز پریده ... یه تعمیرات اساسی باز می خواد ببخشید اگه این وبلاگ یهو غاطی میکنه ... شما به بزرگواری خودتون ببخشید شرمندتونم ... همش تقصیر این بلاگفا هستش ...
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 23:59  توسط ریحان  | 

سلام به همه دوستان عزیزم

سال نو مبارک امیدوارم سال پر برکتی باشه در زیر سایه پدر ومادرتون ....

از تمام عزیزانی که سال پیش همراهیم کردن ممنون و ازشون تشکر می کنم ....

از نگار جون بخاطر کمک های مادرانشون ،از داداش پیمان گلم که سنگ صبورم بود ، از عباسعلی که واقعا بهش ارادت دارم .... از داداش دیارمند گلم .... از ابوذر بخاطر تمام شعرهای زیباش که خیلی منو به گذشتم می برد و آرومم می کرد ....

از آقای الستی که امیدوارم تو این سال جدید با یه نیروی بهتر روی نجوم باز کار کنن....

از تمامی کسانی که در پیوندهای وبلاگم بودند ممنونم که یاریم کردن راستی یکی داشت یادم می رفتا .... از وبلاگ زبان ساده بخاطر اینکه انگلیسی منو اندکی خوب کرد ، واقعا ممنونم .... بهش یه خسته نباشید گرم می گم ....

از همه بچه های نت واقعا ممنونم و ببخشد اسم هاتون یادم نیومد اما امیدوارم همیشه هر کجای این کره خاکی هستید سالم و سلامت باشید ....

برای همتون آرزوی موفقیت می کنم .... امیدوارم سال خوبی رو شروع کنید .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 0:15  توسط ریحان  | 

 

چهارشنبه سوري جشن چهارشنبه سوری به همراه ديگر آيين آن با گوناگوني و زیبایي بسيار و آواز و ترانه های شادی بخش و بزم و پایکوبی در همه سرزمین ایران بزرگ از چند هزار کیلومتری کردستان تا چین برگزار می شود. گستره برگزاری این جشن، نشان از شكوه و پايندگي فرهنگ كهن اين بوم دارد.

کاش قدیم بود ...

الان دیگه از این سنت خبری نیست انگار منطقه جنگیه ....

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 19:40  توسط ریحان  | 

سلام...

 تا حالا به اين فكر كرديد...

 وقتي شما از يه كودك دست فروش خريد نميكند ، كودك چه حالي داره؟

اون شما رو يه اميد مي بينه ولي اگه خود شما يه روز مثل اون كودك بوديد چيكار مي كرديد؟

من امروز كودكي رو ديدم كه بخاطر نفروختن فال هايش گريه ميكرد و باران دستان ترك خورده اش را كرخ كرده بود. يادمون باشه شايد ما هم يه روزي مثل اين كودك بشيم راستي من آرزوي اون كودك بودم و خودم آرزويم فردي ديگر بود.

راست گفته اند ماآرزوي يكديگريم... مي خوام داستان بنويسم من مديون اون كودكم كه احساس نوشتن رو بهم برگردوند..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 14:32  توسط ریحان  | 

مقدمه

در فرهنگ يونان قديم از پدران آسماني (آباء علوي، منظور هفت سياره معروف به انضمام ستارگان و سيارات ديگر)و مادر زمين سخن رفته است كه نتيجه ازدواج و نزديكي آن دو مواليد ثلاثه (فرزندان سه گانه: جماد، نبات،‌حيوان) بوده است. از همين جاد دانتسته مي‌شود كه يك از اموري كه فكر بشر را از دوران ابتدايي تا اين زمان به خود مشغول مي‌داشته بازيابي ارتباط اين اجرام آسماني و نقش آنان در سرنوشت انسانها بوده است.در همان فرهنگ يوناني و منسوب به ارسطو است كه به قول مولانا:

  بانگ گردشهاي چرخ است اينكه خلق                 مي‌نوازندش به طنبور و به حلق

نهايت علم نجوم (پدر ستاره شناسي معاصر) حاصل اين توجه ، و نوشته‌ها و نظرات بسياري كه در آن وجود دارد نمودار اين عنايت است. از جانبي قدما از ديرباز و به روايتي از عصر بابل قديم (كه نخستين عالمان به حركت اجرام آسماني و ابداع كننده بسياري مقاطع زماني و مكاني، يعني گاهشماري و غيره در فرهنگ قديم بوده‌اند) با مشاهده اين كرات آسماني و گردش آنان، ضمن اعتقاد به تأثيراتشان در حيات انسانهاي زميني، طبعاً مطابق با برداشتهايي كه از اين جهات داشتند قصّه و افسانه‌هاي فراوان درباره آنان ساخته، حتي گاه چون خدايان مورد پرستش قرار مي‌دادند. چنانكه آئينهاي قديمي مهرپرستي و زروانيسم در ايران باستان شاهدي هستند بر اين مدعا. اين اعتقادات هنوز كمابيش در ملل و اقوامي كه با تمدن فاصله بيشتري دارند به چشم مي خورد كه آن خود مقوله ايست جدا.

از جانبي مي‌دانيم كه ادبيات هر جامعه، از اين نظر كه ريشه در فرهنگ و عقايد آن جامعه دارد طبعاً آئينه تمام نماي افكار و عقايد و به بيان ديگر باورهاي آن جامعه است. ادبيات فارسي هم از اين قاعده مستثني نبوده و جاي پاي اين اعتقادات را به وضوح در آن مي‌توان مشاهده كرد. شاعران فارسي گو با برخورداري از اطلاعات نجومي و ستاره شناسي مطابق زمان خود اقدام به بيان و توصيف اين اعتقادات و داستانها در باور همگان نموده‌اند.

آنچه در اساطير ايراني مورد اشاره شاعران مذكور- صرفنظر از اساطير ملل ديگر- قرار گرفته در درجه اول سعد و نحس بودن هر يك از سيارات و تقارن آنان با صورفلكي ديگر بوده است كه رابطه نزديك با نجوم قديم، به یک معني علم پيشگويي حوادث آينده، داشته و از آن پس اخذ سمبلهايي چون جنگ آوري (مريخ) خنياگري و زيبايي (زهره) و اهل فكر و قلم بودن (عطارد) را مي‌توان نام برد. اموري كه در اين نوشته مورد رديابي در شعر فارسي است. به جهت جلوگيري از دراز نويسي در اين مقال، به همين مختصر بسنده نموده و مفصل آن را مي‌گذاريم براي ديگر تحقيقات گسترده در اين زمينه‌ها. در عين حال مراجع اين نوشته را عموماً از فرهنگهاي عام و در دسترس همگان قرار داديم كه عبارت باشد از فرهنگ دهخدا ، تأليف مرحوم دهخدا، فرهنگ فارسي معين از مرحوم دكتر معين، فرهنگ نظّام از محمد علي داعي الاسلام و بيش از بقيه از فرهنگ اصطلاحات نجومي تأليف استاد و دوست بزرگوار اينجانب، مرحوم دكتر ابوالفضل بيهقي.

                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الف) سيارات نمودار سعد و نحس بودن طالع افرادو وقایع

كه جمعاً چهار سياره را شامل مي‌شد؛ سعد اكبر و سعد اصغر، نحس اكبر و نحس اصغر.

1- سعد اكبر (مشتري) كه نام ديگرش برجيس و از بزرگترين سيارات منظومه شمسي است. اين بزرگي، درخشندگي و مرعی بودن اززمین (كه مطابق نجوم قديم مركز منظومه شمسي در نظر گرفته مي‌شد) قطعاً از علل گزينش آن به عنوان سعد اكبر بوده. به نقل فرهنگ نظام (ذيل واژه مشتري) : «مشتري نام يكي از هفت ستاره سيار در علم هيئت قديم كه در دوري از زمين ششمين است و نام فارسيش برجيس و در علم نجوم سعد اكبر است...» و در فرهنگ معین: «... مشتري يكي از بزرگترين سيارات منظومه شمسي است كه بعد از زهره درخشانترين سيارات است و داراي 12 مقر(نقطه طلوع) مي‌باشد كه نامهاي ديگري از قبيل اورمزد و برجيس دارد..» (ذيل واژه مشتري) . ناگفته نماند كه درباره اين سياره و جهات و جنبه‌هاي تأثیر آن روايات و داستانهاي مختلفي در ديگر ملل و فرهنگها يافت مي‌شود كه بي تاثيردرتلقي شاعران فارسي زبان از آن نبوده.» از جمله:«در فرهنگ باستاني ديگر ملتهاي شرق مشتري نموداري از خداي خدايان آسماني بوده است كه براساس اسطوره‌هاي اين ملتها پدرخود، يعني زحل (مريخ، خداي جنگاوري) را از فرمانروايي جهان خلع و خود بدون رقيب بر تمام آسمانها برتري يافت. آنگاه يكي از برادران خود به نام نپتون را به فرمانروايي درياها و برادر ديگرش پلوتون را به حكمراني دوزخ گماشت. و باز اين نكته هم قابل يادآوري است كه آريائيان، حداقل تا قبل از مهاجرت معروفشان به جنوب، مشتري را به عنوان رب النوع درخشندگي و روشنايي و با نام اورمزد مي‌پرستيدند، به طوري كه اعتقاد به اهورمزدا كه يكي از خدايان آيين زرتشتي و مرادف با اهورمزد است ادامه همان اعتقادي است كه ذكر شد... (فرهنگ اصطلاحات نجومي، ذيل مشتري).

بر اساس همين اعتقاد بوده كه شاعران فارسي زبان غالباً القابي چون حاكم ايوان ششم، قاضي صدر ششم، خواجه اختران، خواجه هفت اختر، خواجه اجرام و... براي آن قايل شده‌اند. كما اينكه به خاطر سعد بودن به القابي چون سعد اكبر، سعد فلك، سعد آسمان، سعد گردون، سعد السعود، كوكب سعد، كوكب سعادت... و عناوين ديگر مخاطب شده. تنها از باب نمونه و به عنوان شاهد بر مطالبي كه گذشت چند بيتي از اين اشعار نقل مي‌شود:

گرم به گوشه چشمي شكسته وار ببيني       فلك شوم به بزرگي و مشتري به سعادت

سعدي

اين پرده گرنه چرخ رفيع است پس چرا     سعد السعود و اشرف اندر قراني است

خاقاني

مشتري رويي و هر دل مشتري روي تو را   مشتري رخسارگان و كم نيايد مشتري

لامعي

   چوآگه شد كه شاه مشتري بخت             رسانيد از زمين بر آسمان تخت

   سعادت برگشاد اقبال را دست            قران مشتري در زهره پيوست           نظامي                

اوسمن سينه و نوشين لب و شيرين سخن است

مشتري عارض و خورشيد رخ و زهره لقاست     «فرخي»

از روي چرخ چنبري رخشان سهيل و مشتري

چون بر پرند مشتري پاشيده دينار و درم   «لامعي»

    فروزنده چون مشتري بر سپـــــهر           همه جاي شادي و آرام و مهــــر

   بيامد شهنشاه ازين سان به دشت           همه تاجش از مشتري برگذشت     «فردوسي»

 

    برفت رونق بازار آفتاب و قمر                   زبسكه ره به دكان تومشتري آموخت   «سعدي»  

 

   خواجة اختران غلام توگشت                       عرصة آسمان رهي تو باد

  

   اي ترا گردش نه گنبد دوّار مطيع                  وي ترا خواجه اختر بسيار غلام

  

   اي ترا تركـــــــــــش افلاك مطيع                  وي ترا خواجة اجرام غلام

  

   به تو روي آورد سعد گردون                         روي زي درگه خــــداوندآر                 «انوري»

 

2- سعد اصغر (زهره) چنانكه از نجوم قدما مستفاد مي‌شود سياره زهره كه نام ديگرش ناهيد شناسانده شده نقش سعد اصغر را داشته است. آنچه به واسطه زيبايي رنگ سرخي كه داشته برازنده او مي‌نموده. چنانكه بعد از اين خواهيم گفت زهره را در عين حال نشانه شادي و طرب، رقص و پايكوبي و ... هم مي‌شناخته‌اند. در مجموع زهره سياره‌اي خوش يمن و خوش نما بوده و آن گونه كه در فرهنگ نظام معرفيش نموده:« ... زهره نام ستارة سوم از سيارات است كه نام فارسيش ناهيد است. چون اين ستاره در علم نجوم مربي مطربان است بازيچه شعراي فارسي شده است» (جلد سوم ذيل واژه زهره)

در لغتنامه دهخدا در توصيف همين سياره آمده است:«.زهره كه ادبا آن را مطربه فلك و اعراب آن را ناهيد مي‌نامند ستاره ايست در فلك سوم كه به علت سپيدي رنگش نزد شعراي فارسي به عنوان سعد اصغر شناخته شده است. مدارش بين زمين و عطارد، و بعد از خورشيد نزديكترين جرم آسماني به زمين است. زهره صبحگاهي را كوكب صباحي و زهره شامگاهي را زهره مسايي نامند.» (ذیل واژه زهره)

براساس همين اعتقاد و باور از جانب قدما بوده است كه زهره به اتفاق دو فرشته تبعيدي بر زمين، يعني هاروت و ماورت در شعر فارسي نشانه اغواگري، فريبندگي و حتي جادوگري هستند. عشرت طلبي بي حد، به همراه زيبايي و نيز چنانكه اشاره شد سحر و جادو و البته چاه بابل كه محل زندان هاروت و ماروت است دربیشترجاها در شعر فارسي همراه اين سياره سرخ رنگ درخشان است. لذا تعجبي ندارد كه شاعران ما القابي چون ارغنون زن گردون، رودگر فلك، عروس ارغنون زن، بربط نواز، زني بربط نواز و خلاصه خنياگر و مطربه فلك براي زهره قايل شده‌اند. از باب نمونه به اشعار زير استناد مي‌كنيم كه:

در آسمان نه عجب گربه گقتة حافظ               سرود زهره به رقص آورد مسيحا را

 

بياور مي كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن

                                 به لعب زهرة چنگي و مريخ سلحشورش

به جهان تكيه مكن ور قدحي مي‌داري                                                           

                                  شادي زهره جبينان خور و شيرين دهنان

 

يارب آن شاه وش ماهرخ زهره جبين           در يكتاي كه و گوهر يكدانه كيست؟ «حافظ»

 

اشاره شد كه نام زهره در مقاطعي با نام دو فرشته رانده شده از آسمان، يعني هاروت و ماروت همراهست، لازم مي‌نمايد قبل از ادامه اشعار در اين باب مختصري از داستان اين دوفرشته مطرود ذكر شود.

«در روايات مذهبي آمده است كه هاروت وماروت دوتن از فرشتگان الهي بودند كه در زمان ادريس پيامبر و منجم در سرزمين بابل فرودآمدند تا به مردم سحر و جادو بياموزند. اما در اين سرزمين با زني مطربه به نام زهره برخوردند، عاشق او شدند و با او گناهان زياد در زمين مرتكب شدند تا سرانجام مورد غضب خداوندي قرار گرفتند و عقوبتشان اين شد كه هر دو تا روز قيامت از موي سر در چاهي در بابل آويخته باشند. و زهره هم از خداوند خواست تا جزايش موكول به جهان ديگر شود،كه مورد پذيرش خداوند قرار گرفت. و لذا در اين دنيا به صورت سياره درخشاني درآمد و در آسمان جاي گرفت تا در آخرت به حسابش رسيدگي شود. (فرهنگ اصطلاحات نجومي، ذيل زهره)

                 بالات شجاع ارغنوان تن                  زير تو عروس ارغنون زن            

     

مطرب به سِحر كاري هاروت در سماع                خجلت به روي زهره زهرا برافكند

 

زهره با ماه و شفق گويي ز بابل جادويست         نعل و آتش در هواي قيرگون انگيخته

 

      به فروغ رُخ زهره صفتست                        به فريب دل هاروت فنست

 

برلب باريك جام، عاشق لب دوخته            بر سر گيسوي چنگ زهره سر انداخته  «خاقاني»   

 

 زهره گر در مجلس بزمش نباشد بربطي         در ميان اختران چون ناي بي طنبور باد  

 

   طالعش گر زهره باشد در طرب                 ميل به كي دارد و عشق و طلب

 

چون زني از كاربر شد روي زرد            مسخ كرد او را خدا و زهره كرد «مولوي»

 

 

     چو زهره برگشاده دست و بازو      بهاي خويش ديده در ترازو

 

شكر و بادام به هم نكته ساز               زهره و مريخ به هم عشقباز    «نظامي»

 

    بخواندي قصه هاروت و ماروت                  حد یث خاتم و ديو و سليمان «ناصر خسرو»  

 

زهره پنهان كه دمر هاورت را زير زمين

تو چه هاروتي، چرا مر زهره را پنهان كني «امير معزّي»

 

عهد شيران مي‌كند آهوي رو به باز او

راه بابل مي‌زند هاروت افسون ساز او «خواجوي كرماني»

 

4- نحس اكبر (زحل)

بر طبق اطلاع مآخوذ از نجوم قديم و آنچه از گفته شاعران به دست مي‌آيد نحوست طالع شخص يا واقعه‌اي همواره با سیاره كيوان يا زحل همراه بوده است. اين سياره كه در هفتمين و آخرين مدار از مدارات هفتگانه آسماني سير مي‌كرد به همين لحاظ دورترين سياره نسبت به زمين (طبق نجوم قديم) محسوب و اين خود از نام زحل كه معني دور مي‌دهد آشكار است. احتمال مي رود كه همين فاصله دور آن از زمين، و ضمناً رنگ و شمايل آن باعث بر نحس شمردن آن از جانب قدما گرديده است. در فرهنگ نظام پيرامون اين سياره آمده:

«كيوان نام ستاره هفتم از سيارات است كه لفظ عربيش زحل است... زحل نام ستاره هفتم از هفت سيارات است كه نام فارسيش كيوان و نزد منجمين نحس اكبر است» (فرهنگ نظام، جلد چهارم، ذيل كيوان)

و در فرهنگ آنندراج:« ... كيوان نام كوكب زحل است كه بر فلك هفتم مي‌باشد و از همه كواكب اعلي و اعظم است . كي به معني بزرگ و وان به معني مانند است »(فرهنگ آنندراج، محمد پادشاه. ج پنجم، ذيل كيوان)

و در فرهنگ دهخدا تفصيل بيشتر از آن آمده و گويد:« سياره كيوان كه نام ديگرش زحل است مركب از دو كلمه كي به معني بزرگ و ون يا وان به معني مانند است و به خاطر همين آن را از همة كواكب بزرگتر و آشكارتر و دورتر مي‌دانستند. لفظ كيوان ايراني نيست، بلكه كلمه‌اي بابلي است و براساس آنچه كه از قرائن برمي‌آيد ايرانيان ابتدا نامي براي اين سياره نداشته‌اند. اما لفظ زحل عربيست و به معني بلند است و به سبب دوريش از زمين به اين نام خوانده شده است. و به همين خاطر در ادبيات عرب هر چه بلندرابدان مثال می زنندو آن را شيخ النجوم نيز مي‌دانند. اما اين سياره نزد منجمان به عنوان نحس اكبر شمرده مي‌شود (لغت نامه دهخدا، ذيل زحل و كيوان)

برعكس سيارات ديگر كه گاه از اين جهات دو وجهي شمرده شده‌اند، مثل زهره كه هم سعد و هم نشان شادي و طرب بوده كيوان را تنها به نحوستش مي‌شناسند و جز اين، مگر بلندي آن، صفتي براي آن نداشته‌اند.

«با كنكاش بيشتر دانسته مي‌شود كه مدار زحل در نجوم جديد بين مدار مشتري و اورانوس قرار دارد. كلمه زحل از  فعل زحل یزحل گرفته شده كه به معني گريختن و گريزي است و علت اين نامگذاري طبعاً چنين بوده كه قبل از بازشناسي سيارات جديد منظومه شمسي، يعني اورانوس، نپتون و پلوتون، زحل دورترين و بلندترين سياره از سيارات هفتگانه شمرده مي شده.

در افسانه‌هاي يوناني زحل به نام كورنوس يا فرزند زمين و آسمان و پدر مشتري و مريخ و نپتون و افروديت بوده كه عاقبت توسط فرزند بزرگ خود زئوس يا مشتري از سلطنت خلع گرديد. با توجه به اين اساطير منجمان احكام، القاب و عناوين از قبيل كوكب پيران و دهقانان، ارباب قلاع و خاندانهاي قديم و غلامان سياه و صحرانشينان و مردم سقله و خسيس و زاهدان بي علم و موصوف به صفات مكر و كينه و حمق و جهل و بخل و ستيزه و كاهلي به آن داده‌اند» (فرهنگ اصطلاحات نجومي، ذيل كيوان)

و در لغتنامه‌ دهخدا: «..در شعر فارسي زبان علاوه بر اينكه با نامهاي كيوان و زحل از اين سياره ذكر نام كرده‌اند، بلكه همانند منجمان احكامي و به تبع آن نامهايي از قبيل پاسبان هفتمين طارم، پیرفلك، راهب دير هفتم، نحس اكبر، معمّر و هندوي باريك بين، هندوي پير، هندوي هفتم چرخ، پیر فلك، خادم پير، ديده بان فلك... به اين سياره داده‌اند (لغت‌نامه دهخدا)

با اين اوصاف و چنانكه گذشت تعجبي ندارد اگر در اشعار فارسي علاوه بر نحوست دوري و بلند مرتبگي، نگهباني آسمانها، پير فلك و صفات ديگر از اين قبيل كه در بالا گذشت به اين سياره داده باشند. اينك اشعاري مشعر بر القاب فوق.

از شما نحس مي‌شوند اين قوم                                  تهمت نحس بر زحل منهيد

زحل نحس تيره روي نگر                      كز بر مشتريش مستقر است    «خاقاني»

 

        به ايوان در بسازم بارگاهت           به كيوان بر فرازم پايگاهت

 

    رياحين بر زمينش گسترديده        درختانش به كيوان سر كشيده          «نظامي»                 

 

   ناصح ناصح تو برجيس است        حاسد حاسد تو كيوان است      «مسعودسعد»

 

  جرم كيوان آن معمر هندوي باريك بين       پاسباني تو نشاندي هر زمان بر منظري

 

  دارد از لطف تو برجيس و زقهر تو زحل     اين سعادت مستفاد و آن نحوست مستعار

                                                                                                  «انوري»

 

4- نحس اصغر (مريخ)

به همان نسبت كه سعد اكبر و سعد اصغر داشته‌آيم مي‌توان دريافت كه علاوه بر نحس اكبر نحس اصغر هم مي‌بايد وجود داشته باشد ، و آن نيست مگر سياره مريخ كه نام فارسيش بهرام و پنجمين سياره از سيارات منظومه شمسي به حساب مي‌آيد. اين سياره نيز چون سياره زهره و برخي ديگر سياره‌اي دو وجهي است، يعني هم علامت نحوست و در عين حال به زعم قدما خداوند جنگ و خونريزي هم بوده است. در اشكال تخيلي قديم كه از اين سياره رسم شده آن را به شكل جنگجويي مسلح و با سپر و شمشير يا تير و كمان نشان داده‌اند. در فرهنگ نفيسي، تأليف مرحوم ناظم الاطباء علي اكبر نفيسي، پيرامون اين سياره آمده است:

«..مريخ، مأخوذ از تازي، چهارم كوكب سيّار در عالم شمس، كه بهرام نيز گويند و به اعتقاد بطلميوس كوكب سياري است كه در آسمان پنجم واقع شده..» (فرهنگ نفيسي، ج پنجم، ذيل مريخ) و در آنندراج: «مريخ نام ستاره فلك پنجم از ستاره‌هاي نحس و آن را بهرام و جلاد فلك نيز گويند. منجوس و دال بر جنگ و خصومت و گربُزي و ظلم است» (فرهنگ آنندراج، ج شش ذيل مريخ)

و سرانجام در فرهنگ دهخدا: «مريخ يا بهرام نام سيارة فلك پنجم است و از ستاره‌هاي نحس است و وجه تسميه آن به بهرام به خاطر جنگ و خصومت و خونريزي است. لفظ مريخ مأخوذ از كلمه مرخ است كه نام درختي است كه از چوبش تير آتش زنه درست مي‌كنند. و چون مريخ در آسمان سرخ رنگ و نوراني است آنرا به آتش زنه تشبيه كرده‌اند كه سرخ رنگ است.

اما وجه تسميه ديگر آن اين است كه مي‌گويند مريخ به معني تير بدون پر است. و چون تير بدون پر هنگام پرتاب به چپ و راست منحرف مي‌شود، آن را به سياره مريخ كه در آسمان حركت انتقاليش به صورت چپ و راست است تشبيه كرده‌اند. و تشبيه آن به آتش به علت سرخي نور آن است. همچنين اين سياره را صاحب جيش(فرمانده سپاه) شمس نيز ناميده‌اند و منجمان اين سياره را بعد از كيوان كه نحس اكبر است به عنوان نحس اصغر معرفي كرده‌اند». (لغتنامه دهخدا، ذيل مريخ)

علاوه بر دلايل فوق مبني بر ناميده شدن اين سياره به مريخ يا بهرام که ذكرشد بعضي باورهاي ديگر راجع به اين سياره وجود داشته كه از باب نمونه يكي از آنها از فرهنگ اصطلاحات نجومي نقل مي گردد:

« علت اينكه مريخ را بهرام نام نهاده‌اند و آن را خداي جنگ دانسته‌اند به خاطر اين است كه بهرام (وهران و هران) به معني فاتح و جنگجو و درهم شكننده است. به همين علت اين سياره در تصورات ايرانيان و يونان و روم خداي جنگ محسوب شده و با نام آرس و مارس فرزند ساتورن (زحل) و برادر ژوپيتر يا زئوس يا مشتري ناميده شده است و به خاطر همين نورانيتش است كه منجمان قديم جسارت و سفاحت و لجاج و دروغ و تهمت و زنا و خيانت را به آن نسبت مي‌دهند و به خاطر همين باورها ، احكام واسطوره‌هاي قديمي است كه شاعران فارسي از مريخ با عنوانهاي مريخ سلحشور، مرغ خون آلود، ترك خنجر كش، امير خطه پنجم ياد كرده و از خشم و سلحشوري او سخن به ميان آورده‌اند (فرهنگ اصطلاحات نجومي، ذيل مريخ)

و اينك نمونه‌هايي از اشعار فارسي مبني بر باور داشت اين عقايد:

بياور مي كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن    به لعب زهرة چنگي و مريخ سلحشورش«حافظ»

 

ترك خنجر كش كه بر پنجم فلك خنجر كشيد

روز كين از لشكرت خنجر گذاري بيش نيست «خواجو»

 

       زگال از دود خصمش عود گردد               كه مريخ از ذنب مسعود گردد

 

گلنار چو مريخ و گل زرد چو ماه           شمشاد چو زنگار و مي لعل چو زنگ  «منوچهري»

 

5- دبير فلك (عطارد)

تا اينجا از چهار سياره مهم از هفت سياره موجود در منظومه شمسي به پنداشت قدما سخن رفت كه بعضي از آنان تك وجهي و برخي دو وجهي و چند وجهي بودند (زهره كه هم سعد اصغر و هم سياره طرف و شادي و... بود و مريخ كه هم نحس اصغر و هم سياره دلاوري و جنگ) مي‌ماند سه سياره ديگر كه دو عدد آنان، يعني ماه و خورشيد، يكي نشان روشني مفرط و فراگيري و ديگري علامت زيبايي و سادگي به حساب مي‌آيند كه فعلا از بحث ماخارج هستند. و لذا تنها مي‌ماند سياره تير يا عطارد كه مناسب مي‌نمايد جهت ختم مقال مطلبي چند درباب آنهم بياوريم.

مرحوم دهخدا ذيل مدخل عطارد آورده‌اند: «ستاره ايست معروف كه بر فلك دوم تابد و آن را دبير فلك گويند. علم و عقل بدو تعلق دارد... معناي آن (عطارد) نافذ در امور باشد و لذا دبير و كاتب را بدان ناميده‌اند. و آن در فلك دوم است، پس از فلك قمر، آن را ذوجسدين نيز نامند و بلاد روم بدان منسوب است و درعلم احكام نجوم ربّ روز چهار شنبه است. خداي موهومي بت پرستان قديم و قاصد ملاء اعلي و خدايي كه همواره معاون علم و تجارت بوده و يونانيان وي را هرمس، يعني مفسّر ارادة خدايان مي‌ناميدند.

عطارد به موجب افسانه يوناني پيامبر يا قاصد خدايان و حامي قاصدان و بازرگانان بوده است و آن كوچكترين منظومه شمسي است. نامهاي ديگر آن تير،‌ زادوش و زاودش است. عطارد در نزد يونانيان رب النوع سخنوري و بازرگاني بوده است.

همان تير و كيوان برابر شدست         عطارد به برج دو پيكر شده است «فردوسي»

 

سيماب دختر است عطارد را            كيوان چو مادرست و سرب دختر «ناصرخسرو»

 

دبيري وراي وزيريست، يعني                     عطارد وراي قمر يافت مأوي  «خاقاني»

 

جوزا گريست خون كه عطارد ببست نطق

                                     عنقا بريخت پر كه سليمان گذاشت تخت «خاقاني»

 

عطارد در قلم مسمار كردي                          پرند زهره بر تن خار كردي «نظامي»

 

چرخ‌گردان را قضا گمره كند                           صد عطارد را قضا ابله كند   «مولوي»

     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع اين نوشته

1-  فرهنگ اصطلاحات نجومي، ابوالفضل مصفی، تبريز، دانشكده ادبيات، 1357

2-  فرهنگ فارسي آنندراج، محمد پادشاه متخلص به شاد، تهران، خيام، بي تا

3-  فرهنگ برهان قاطع،محمد حسين بن خلف تبريزي(برهان)، تهران، اميركبير،1357

4-فرهنگ يا لغتنامه دهخدا، علي اكبر دهخدا، موسسه لغتنامه.

5-فرهنگ فارسي معين، محمد معين، اميركبير، تهران، 1360.

6- فرهنگ فارسي نظّام، سيد محمدعلي داعي الاسلام، تهران، دانش، 1363

7- فرهنگ نفيسي، علي اكبر نفيسي‌(ناظم الاطباء) تهران، خيام، 1355.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 19:16  توسط ریحان  | 

 این مقاله به بررسی رساله هایدگر با عنوان ”مفهوم زمان“ می پردازم. هایدگر در این رساله به بحث درباره زمان پرداخته است. برای درک کتاب ” وجود و زمان“ بهتر است قبل از مطالعه آن به مطالعه رساله ”مفهوم زمان“ پرداخت.
از نظر هایدگر مفهوم زمان را می توان در ابدیت یافت و پیش شرط آن اشراف و درک کامل ابدیت است. برای این منظور باید به ابدیت ایمان یافت اما فیلسوفان به ایمان و یقین در این باره هرگز نمی رسند چرا که شک اساس فلسفه است و فلسفه هرگز نمی تواند حیرت را ازمیان بردارد. الهیات از نظر هایدگر با دازاین انسانی یعنی هستی نزد خدا و هستی زمان مند در انسان سروکار دارد اما خدا نیازی به الهیات ندارد و ایمان به او وجودش را سبب نمی شود. ایمان مسیحی با آنچه در زمان روی داده مرتبط است. چون فیلسوف ایمان نمی آورد می خواهد زمان را از خود زمان درک کند.
هایدگر زمان را به سه نوع زمان روزمره و زمان طبیعی و زمان جهانی تقسیم می کند. در بحث زمان روزمره می گوید که زمان آن چیزی ست که اتفاقات در آن رخ می دهند. زمان در موجود تغییر پذیر اتفاق می افتد. پس تغییر در زمان است. تکرار دوره ای ست. هر دوره تداوم زمانی یکسانی دارد. ما می توانیم مسیر زمانی را به دلخواه خود تقسیم کنیم. هر نقطه اکنونی زمانی بر دیگری امتیاز ندارد و اکنونی پیش تر و پس تر (بعدتر) از خود دارد. زمان یکسان و همگن است. ساعت چه مدت و چه مقدار را نشان نمی دهد بلکه عدد ثبت شده اکنون است. هایدگر می پرسد که این اکنون چیست و آیا من انسان بر آن چیرگی و احاطه دارم یا نه؟ آیا این اکنون من هستم یا فرد دیگری ست؟ اگر این طور باشد پس زمان خود من هستم و هر فرد دیگر نیز زمان است و ما همگی در با هم بودنمان زمان هستیم و هیچ کس و هر کس خواهیم شد.
آیا من همین اکنون هستم؟ یا تنها آن کسی که این را می گوید؟ هایدگر زمان طبیعی را همان ساعت طبیعی تبادل روز و شب می داند که دازاین انسانی ان را مشخص کرده است. آیا من بر هستی زمان احاطه دارم و چیره ام؟ آیا خود را در اکنون دخیل می دانم؟  آیا من خود اکنونم و دازاین من زمان است؟ آیا این زمان است که ساعت را در ما به وجود می آورد؟
آگوستین جان انسان را زمان می داند و در اعترافات خود به طرح این پرسش پرداخته است. آگوستین می گوید: ای جان در تو زمان را جستجو می کنم و اندازه می گیرم. آن دم که دیگران ناپدید و محو می شوند اشیاء حادث و فانی تو را به موجودیتی می آورند که بر جا می ماند. دازاین اکنونی همان هستی حاضر است و من این هستی را در دازاین اکنونی اندازه می گیرم نه اشیاء فانی را که در می گذرند. آن دم که زمان را اندازه می گیرم هستی خود را و حال خود را اندازه می گیرم.

پرسش درباره چیستی زمان ما را به تامل درباره دازاین می کشاند و منظور از دازاین امر هستنده در هستی خودش است. دازاین همان حیات انسانی ست و هر کدام از ما این هستنده هستیم. یعنی دازاین من هستم است.بیان اصیل هستی اظهار من هستم است. پس دازاین در حکم هستی من است.
اگر لازم است هستی انسان در زمان باشد پس ناچار باید این دازاین در فرمان های بنیادین هستی اش مشخص شود. هایدگر ساختارهای بنیادین دازاین را شامل این ویژگی ها می داند:

١
. دازاین هستنده ای ست که با در جهان بودن مشخص می شود. یعنی حیات انسانی با جهان سر کردن و با آن درگیر شدن است. هستی انسان با درگیر شدن ذهنی با جهان و در آن درنگ کردن و مورد پرسش قرار دادن است. در جهان بودن به معنای مراقبت کردن از جهان است.
٢
. در پی حکم در جهان بودن دازاین می توان نتیجه گرفت که دازاین با همدیگر بودن و با دیگران بودن است. همین جهان را با دیگران داشتن به معنای برای دیگران بودن است.
٣
. با هم داشتن جهان فرمان ممتاز هستی ست. روش بنیادین دازاین جهان یعنی با هم داشتن آن است که همانا سخن گفتن است. سخن گفتن کامل همان سخن گفتن گویا و واضح درباره چیزی ست. در سخن گفتن آدمی ست که در جهان بودن او نقش دارد. سخن گفتن در واقع تفسیر نفس دازاین نیز هست. این نکته نشان می دهد که هر آن دازاین چه درکی از خود دارد و خود را چه فرض می کند. در با همدیگر سخن گفتن انسان نه تنها از موضوع مورد صحبت حرف می زند بلکه تفسیر او از اکنونی که در این گفتگو می باشد نیز وجود دارد.
٤
. دازاین هستنده ای ست که خود را در حکم من هستم مشخص می کند. دازاین همان طور که در جهان بودن است دازاین من هم هست. دازاین در هر آنی از آن خودش است.
٥
. چون دازاین هستنده ای ست که من هستم و با یکدیگر بودن را مشخص می کند می توان نتیجه گرفت که من تا حدودی دازاین خودم نیستم بلکه دیگران هستم. من با دیگران هستم و دیگران هم همین طور با دیگرانند.هیچ کس خود او نیست. او هیچ کس و توامان همه کس است. همین هیچ کس همان هرکس است. پس دازاین هستنده ای ست که من هستم است و هستنده ای ست که هر کس است.
٦
. دازاین در در جهان بودن هر آنی هر روزه اش به هستی خودش برمی گردد. اگر در همه سخن گفتن ها از جهان سخن گفتن دازاین درباره خودش وجود دارد همه مراقبت ها مراقبت هستی از دازاین هم هست. یعنی انسان در حین سخن گفتن از جهان از خودش هم دارد حرف می زند و در عین حال مراقبت هستی از اونهفته است. من تا حدی خودم هستم و دازاین من در آنچه با آن در ارتباط هستم و آنجه مرا با شغلم پیوند می دهد و به آن مشغولم نقش دارد. مراقبت از دازاین مراقبت از هستی را به دنبال دارد و این همان تفسیر دازاین است و به کمک این تفسیر دازاین را درک می کنند.
٧
. در حد متوسط دازاین روزمره بازتابی از من و نفس (خودم) نهفته نیست اما دازاین خود را در خود دارد. او در نزد خویشتن خویش وجود دارد. دازاین با آنچه با آن ارتباط دارد ظاهر می شود.
٨
. به دازاین نمی توان به اندازه هستنده استناد کرد. با اشارت به دازاین نمی توان از هستنده حرف زد. پیوند ابتدایی معطوف به دازاین تامل نیست بلکه خود تجربه کردن آن در سخن گفتن از آن است و تنها به شیوه سخن گفتن از دازاین است که دازاین هر آنیت اش را داراست ولی باید در نظر داشت که در تفسیر دازاین روزمرگی حاکم است. این تفسیر از طرف هر کس طبق سنت هاست. دازاین در خودش در دسترس است و تفسیر آن با توجه به هستی آن است. این یک پیش شرط است.
حیرت ما در پی درک دازاین در محدودیت در ناایمنی و نقصان توان شناختی ما نیست بلکه در خود هستنده ای ست که باید بشناسیم یعنی این حیرت در امکان اساسی هستی خودش است. دازاین در هر آنیت وجود دارد. تا وقتی آنی وجود دارد همان آن دازاین من است. تعیین آن تعیینی دقیق برای این هستی ست. هر کسی که آن را انکار کند سخن گفتن از آن را از دست می دهد. دازاین به انتها نمی رسد و در انتها دازاین وجود ندارد.پس فرجام دازاین دیگران عدم است و دیگر وجود ندارد و به همین دلیل است که دازاین دیگران نمی تواند جایگزین دازاین به معنای اصیل آن شود. پس من هرگز دیگری نیستم. فرجام دازاین من یعنی مرگ من به این معنی نیست که پیوند یکمرنبه گسسته شود. دازاین می تواند خود را با مرگش یکی کند و این منحصرترین امکان خویشتن دازاین است.
این منحصرترین امکان هستی در شرف واقع شدن در یقین است و این یقین از رهگذر ابهام حاصل می شود. تفسیر خود دازاین که از یقین و اصالت جلوتر می رود تفسیر بر مرگ خودش است که همراه با یقین است.
هایدگر می پرسد زمان چبست؟ و دازاین در زمان چیست؟ دازاین در هر آن بر مرگ خود آگاهی دارد. دازاین به معنی حیات انسانی همان امکان داشتن است. یعنی گذشتن مطمئن و در عین حال مبهم از خود ممکن است. هستی امکان بر مرگ واقف است و معلوم است که آن را می دانم اما به آن فکر نمی کنم. دانایی من از مرگ تفسیری از دازاین است. دازاین این امکان را دارد که مرگ خود را دور کند.

گذر زمانی که من به سوی آن می روم عبور از من است. زمانی می رسد که من در هیچ کدام از اینها نخواهم بود نه در انسانی نه در بیهودگی ها نه در طفره رفتن ها و نه در یاوه گویی ها. این عبور همه چیز را به سوی مرگ و عدم می برد. این عبور هیچ حادثه ای در دازاین من نیست چون با هر رویداد دازاین تغییر می کند ولی از رفتن به عدم دازاین تغییر نمی کند. این عبور چیستی نیست بلکه چونی ست یعنی علت اصیل دازاین من را در بر دارد.
دازاین در نهایی ترین امکان هستی اش خود زمان است نه در زمان که زمان خودش در آن و از آن وجود دارد. وقت نداشتن یعنی زمان را به اکنون بد و ناجور هرروزگی انداختن. پدیدار بنیادین زمان آینده است. زمان هیچ گاه به درازا نمی کشد چون در اساس هیچ درازایی ندارد.
دازاین خود باید نفس زمان باشد. آن را با ساعت اندازه می گیریم. آنگاه دازاین همراه با ساعت است. این دازاین محاسبه می کند و از چندی زمان می پرسد. پس با زمان در اصالت و حقیقت یکی نیست. در پرسش از کی و چه مدت دازاین زمان خودش را گم می کند. دازاین محاسبه شونده با زمان زمان است. زمان را در چه مدت آوردن پنداشتن آن در حکم حالای اکنون است. دازاین از چونی می گذرد و به چیستی هر آنی درمی آویزد. دازاین اکنون خودش می شود. همه اتفاقاتی که در جهان رخ می دهند برای دازاین محدود به اکنون می شود. این امر همان امر ”هنوز نه“ است. دازاین از آینده خلاص نمی شود. آینده نفس اکنون را به اندازه اکنون خودش شکل می دهد و می سازد. گذر به سوی آینده نمی تواند اکنونی شود وگرنه عدم خواهد بود.
دازاین در چیستی دلزده و ملول می شود. دلزده از پر کردن روز می شود. برای این دازاین به اندازه اکنون بودنی  که هرگز زمان ندارد زمان دراز می شود. زمان تهی می شود زیرا دازاین با پرسش از چندی (چه مقداری) زمان    آن را طولانی و درازآهنگ کرده است. درحالی که در اثنای بازگشت به گذشته هیچگاه خسته کننده نمی شود. در هرروزگی رویداد جهان در زمان در اکنون حادثمی شود و امر یکنواخت به حالا بازمی گردد. حالا از حالا تا آن موقع تا بعد تا حالای دیگر.
دازاین که به مثابه با همدیگر بودن مشخص شده از سوی آنچه منظور هرکس است از سوی آنچه رهاست همان جریانی که کسی نیست و هیچ کس است هدایت می شود. دازاین در هرروزگی و یکنواختی آن هستی ای نیست که من هستم بلکه از آن همان هستی ست که هرکس است. دازاین زمانی ست که هرکس در آن با دیگری و با یکدیگر است. این هرکس- زمان ساعتی که هر کس دارد زمان با یکدیگر در جهان بودن را نشان می دهد.
ساعت به ما حالا را نشان می دهد اما هیچ ساعتی به ما آینده و گذشته را نشان نداده است. وقتی با ساعت روی دادن آتی حادثه ای را مشخص می کنیم منظورمان آینده نیست بلکه تا کی بودن مدت و درازای انتظار کشیدن حالای من تا به حالای گفته شده را مشخص می کند. از زمان طبیعت (طبیعی) درمی یابیم که زمان به جای گذشته و آینده حالا می باشد و زمان به مثابه اکنون تعبیر می شود. گذشته به مثابه ”نه دیگر اکنون“ و آینده به مثابه ”هنوز نه اکنون“ تفسیر می شود. گذشته را نمی توان بازآورد و آینده نامشخص و مبهم است.

طبیعت در هرروزگی به طور مداوم اتفاق می افتد یعنی تکرار می شود. رویدادها در زمان وجود دارند اما زمان ندارند بلکه به طور گذرا و عبور کننده از رهگذر یک اکنون رخ می دهند. این زمان اکنونی فرجام یک دوره است. جهت مفهومی ست یگانه و برگشت ناپذیر. همه اتفاقات از آینده ای بی انتها به گذشته ای بازنیامدنی رخ می دهند.
دو مورد برگشت ناپذیری و شبیه سازی بر نقطه اکنون وجود دارند. زمان شیفته وار دنبال گذشته می دود. همگن سازی همسانی زمان با فضا (مکان) است و زمان در اکنون واپس رانده می شود. در واقع محور مختصات زمان
T در کنار محورهای مختصات مکانی X Y Z
  است.
قبلا و بعدا ضرورتا پیش تر و دیرتر نیستند. اموری در ردیف ارقام که بعد یا قبل از خود هستند هم نیستند. ارقام پیش تر و بعدتر ندارند و ابدا در زمان نیستند. زمان در خود دازاین است. دازاین متعلق به من و از آن من است. دازاین در هرروزگی است و قبل از آینده ناپایدار است. این را وقتی درمی یابیم که آینده و گذشته با هم تلاقی کنند. گذشته را نمی توان بازآورد. زمانمند کردن اکنون نمی تواند به گذشته نزدیک شود پس گذشته در چنبره اکنون می ماند تا در حکم اکنون خود دازاین تاریخی نشود اما دازاین از حکم اکنون تاریخی می شود. در آینده دازاین گذشته خودش است. در چونی دازاین به آن برمی گردد. فقط کیفیت و چونی آن تکرارپذیر است.
اگر گذشته را به عنوان یک امر تاریخی تجربه کنیم با امر گذشته فرق دارد و من هم می توانم به آن برگردم. گذشته نزد تاریخ و وبال گردن آن است. نگرانی از نسبیت باوری هراس از دازاین است. گذشته به مثابه تاریخ اصیل در چونی قابل تکرار است. اکنونی که می تواند در آینده باشد اولین گزاره هرمنوتیک است و آنچه این گزاره می گوید نفس تاریخیت است.
تا زمانی که فلسفه تاریخ را موضوع مورد مشاهده و تامل در روش می داند و آن را تقسیم بندی می کند به دنبال این نخواهد بود که تاریخ چیست. راز تاریخ در تاریخی بودن است.
زمان قاعده درست فردانیت است اما به سوی شکل گیری هستی های استثنایی نمی رود. او مستثنا کردن خود را نابود می کند و همه را یکسان می کند. هر کس در با هم بودن با مرگ به چونی برمی گردد. زمان چونی و کیفیت است. زمان چیستی نیست. من زمان هستم. من زمان خود هستم.
از نظر من چند نکته در رساله ”مفهوم زمان“ هایدگر وجود دارد:

١
. هایدگر دازاین را هستی فعال انسان در نظر گرفته چرا که دازاین از نظر او هستی درگیر انسان با جهان و دیگران است و هستی نمی تواند منفعل باشد. اما هایدگر نحوه توسعه دازاین در انسان را شرح نداده و به این موضوع که چه عواملی در توسعه دازاین موثرند نپرداخته است. یکی از این عوامل به نظر من مسافرت است. هر چقدر انسان بیشتر مسافرت کند بیشتر از زندان خود بیرون می آید و با جهان و دیگران ارتباط  برقرار می کند و درگیر می شود و در نتیجه همین مسافرت هاست که انسان به شناخت جهان و دیگران می پردازد و هستی فعال در او که همان دازاین است توسعه می یابد.
٢
. اگر دو انسان را در مسافرت در نظر بگیریم این پرسش را می توان مطرح کرد که آیا برای هر دوی این افراد  هستی فعال و در ارتباط با جهان و دیگران به یک میزان توسعه می یابد؟ جواب من به این سئوال منفی ست. به نظر من میزان توسعه هستی در انسان به انگیزه او بستگی دارد. بنابراین بین این دو نفر آن کسی که انگیزه بیشتری برای درگیر شدن با جهان و دیگران در مدت این سفر دارد بیشتر از فرد دیگر به توسعه هستی در خود کمک خواهد کرد.
٣
. وقتی به این پرسش فکر می کردم که آیا صرفا انگیزه انسان برای توسعه هستی کافی ست یا عوامل دیگر هم موثرند؟ به این نتیجه رسیدم که حتی اگر دو نفر در سفر یک مقدار انگیزه برای درگیر شدن با جهان و دیگران داشته باشند دازاین در آنها به یک مقدار توسعه نخواهد یافت. به نظر من تجربه مهمترین عامل در این مرحله است. فردی که از جهان و انسان های موجود در سفرش آگاهی دارد بهتر از دیگری درگیر آنها خواهد شد و بیشتر از دیگری جهان و انسان هایی که در سفرش با آنها مواجه می شود را مورد پرسش قرار خواهد داد و البته این آگاهی در او بستگی به تجربه ای دارد که از این سفر قبلا به دست آورده و اگر به تعداد بیشتری نسبت به فرد دیگر این سفر را تجربه کرده این تجربه ها برای پرسش کردن درباره جهان و انسان های این سفر به کمکش خواهد آمد. بنابراین به نظر من توسعه هستی در انسان تجربی ست.
٤
. هایدگر مطرح کرده که هرکس کاملا خودش نیست بلکه تحت تاثیر دیگران است. این درست است که دیگران در هستی هر کس نقش دارند اما هایدگر نگفته که این هستی در افراد مختلف تا چه حد تحت تاثیر دیگران است. آنچه واقعیت دارد این است که تاثیر دیگران در هر فرد نسبت به دیگری متفاوت است و مقدار این تاثیر بستگی به روحیه آن فرد دارد و نمی توان گفت که تاثیر دیگران در هر کس با دیگری برابر است.
٥
. البته این مورد را می توانند برای این موارد که من بر متافیزیک هایدگر مطرح کردم وارد بدانند که هایدگر نقش پررنگ سوبژه در متافیزیک را که سبب انحراف آن شده کم رنگ کرده و دازاین را به عنوان آن وجود در نظر گرفته که باید در فلسفه مورد نظر ما باشد اما به دلیل انحراف متافیزیک این دازاین به وجود غیر واقعی تبدیل شده و انگیزه و تجربه و روحیه فردی که من در اشکال هایی که بر متافیزیک هایدگر گرفتم مطرح کردم  هر سه مربوط به سوبژه است و تاثیر منفی در برداشت درست از هستی دارد. در جواب این انتقاد لازم است بگویم که اگر چه نقش هایدگر در متافیزیک شبیه نقش کانت است که سعی در اصلاح متافیزیک در تصحیح آن و برگرداندن متافیزیک از یک متافیزیک منحصر در سوبژه به یک متافیزیک جدید است و هایدگر شروع این اشکال را از متافیزیک جزم گرای دکارت می داند که با مطرح کردن cogito صرفا سوبژکتیویته را مبنای متافیزیک قرار داد اما به نظر من حذف سوبژه انسانی در متافیزیک تا حد قرار دادن آن به صفر امکان ندارد و نمی توان وجود را کل جهان و دیگران در نظر گرفت و سوبژه فرد را به طور کامل حذف کرد و تاثیر جهان و دیگران را در او در نظر گرفت و پرسش کردن و سخن گفتن از جهان شامل دیگران را به عنوان هستی مطرح کرد بدون آن که انگیزه  و تجربه و روحیه فرد برای شناخت این جهان شامل دیگران در نظر گرفته شود. به نظر من انتظار داشتن شناخت درست از هستی توسط یک فرد بدون در نظر گرفتن انگیزه و تجربه و روحیه تاثیر پذیری او از جهان هستی امکان ندارد. بنابراین در حد صفر نزول دادن جایگاه سوبژه در متافیزیک هم نمی تواند راه حل برای رفع مشکل سوبژکتیویته باشد.
٦
. نباید از نظر دور داشت که متافیزیسین ها هر یک به نوعی به اشکالات موجود در بحث متافیزیک پرداخته اند و می بینیم که گاهی فیلسوفانی چون کانت و هایدگر سعی در دور شدن از سوبژکتیویته صرف دکارتی داشته اند و متفکرینی چون هگل سعی در نزدیک شدن به مقولات ارسطویی داشته اند و کلی بودن وجود در متافیزیک را با نزدیک کردن دیدگاه خود به مقوله ها خدشه دار کرده اند و هایدگر بر افرادی چون هگل ایراد گرفته که با این کار سبب شدند متافیزیک باز هم بیشتر از راه درست خود دور شود چرا که از نظر هایدگر از افلاطون و ارسطو به بعد تا اواخر قرن بیستم متافیزیک در غرب سیر انحرافی طی کرده که هایدگر در کتاب سترگ خود ”وجود و زمان“ به رفع این اشکال مهم پرداخته است.

منبع:

مفهوم زمان و چند اثر دیگر- مارتین هایدگر- ترجمه علی عبداللهی- نشر مرکز- ۱۳۸۳- تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 20:17  توسط ریحان  | 

Robonaut 2, NASA's dexterous humanoid robot, will make its television debut on Super Bowl Sunday, Feb. 6, 2011. Millions of viewers will be able to watch the state-of-the-art robot during a General Motors segment to air during the Super Bowl pre-game show on the Fox network. 

Robonaut 2, or R2, was developed and built by NASA and General Motors via a Space Act Agreement. Using the latest technology, it's a new humanoid robot capable of working side-by-side with people. Using leading edge control, sensor and vision technologies, future R-2s could assist astronauts during hazardous space missions and help GM build safer cars and plants. 

The two organizations, with the help of engineers from Oceaneering Space Systems of Houston, developed and built the current iteration of Robonaut. Robonaut 2, or R2, is a faster, more dexterous and more technologically advanced robot. Its capabilities include the use of fully-functional hands and arms to do work beyond the scope of prior humanoid machines. 

Like its predecessor Robonaut 1, R2 is capable of handling a wide range of tools and interfaces, but R2 is a significant advancement over its predecessor. R2 is capable of speeds more than four times faster than R1, is more compact, is more dexterous, and includes a deeper and wider range of sensing. 

Advanced technology spans the entire R2 system and includes: optimized overlapping dual arm dexterous workspace, series elastic joint technology, extended finger and thumb travel, miniaturized 6-axis load cells, redundant force sensing, ultra-high speed joint controllers, extreme neck travel, and high resolution camera and IR systems. The dexterity of R2 allows it to use the same tools that astronauts use and removes the need for specialized tools just for robots. 

One advantage of a humanoid design is that Robonaut can take over simple, repetitive, or especially dangerous tasks on places such as the International Space Station.

Robonaut


Robonaut





JSC2009-E-155300 (28 July 2009) --- Robonaut2 – or R2 for short – is the next generation dexterous robot, developed through a Space Act Agreement by NASA and General Motors. It is faster, more dexterous and more technologically advanced than its predecessors and able to use its hands to do work beyond the scope of previously introduced humanoid robots. 




Robonaut

JSC2009-E-155295 (28 July 2009) --- NASA and General Motors have come together to develop the next generation dexterous humanoid robot. The robots – called Robonaut2 – were designed to use the same tools as humans, which allows them to work safely side-by-side humans on Earth and in space. 



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 10:14  توسط ریحان  | 

سلام

و خسته نباشید به همه دوستان آبجی مریم ... تا اطلاع ثانوی آبجی مریم

نمی تونن وبلاگ رو آپ کنن ... من به نیابت از آبجی مریم جان دارم آپ می کنم  امیدوارم بپذیرین ازم ...

آبجی تا اطلاع ثانوی نمی تونن بیان ...

ممنون که منم عین آبجی بپذیرید تا برگرده...  

در وبلاگ آبجی مریم خواستن  که این سایت رو برای همه تبلیغ کنید ... ممنون میشم  که شما هم با من همکاری کنید...

 اولین جشنواره استانی رباتیک هوش برتر در تاریخ ۵ اسفند ۸۹ (روز مهندسی) برگزار می شود .
www.robocop.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 20:12  توسط ریحان  | 

انفجار ابرنواختری

انفجار ابرنواختری

سحابی خرچنگ ـ نخستین ابرنواختری که بشر آن را مطالعه کرده و اسناد آن ثبت شده است در این منطقه بوده و مربوط به سال 1054 میلادی می‌باشد. درخشندگی آن به حدی زیاد بوده که برای مدتی به هنگام روز هم قابل مشاهده بوده است.

 

بعد از مرحله‌ی غول سرخ، ستارگان بر حسب جرمی که دارند سرنوشت‌های متفاوتی در پیش روی خود خواهند داشت. این هفته به بررسی وضعیت ستارگان بسیار پرجرم می‌پردازیم و می‌بینیم که این ستارگان بعد از غول سرخ چه مراحلی را تا پایان عمرشان طی خواهند کرد. منظور ما از ستارگان پرجرم ستارگانی هستند که جرم آن‌ها 20 برابر تا 100 برابر جرم خورشید باشد.

ستارگانى که جرم بالایى دارند و به اصطلاح بسیار پرجرم‌تر از دیگر ستارگان هستند از «غول سرخ» تبدیل به «اَبر غول سرخ» مى‌شوند. ابرغول ده‌ها بار بزرگ‌تر از غول سرخ است. ابرغول طى یک رشته واکنش‌هایى که طى میلیون‌ها سال رخ مى‌دهد، پس از آن که به بزرگ‌ترین حالت خود رسید به صورت یک «اَبَرنواَختر» (Super Nova) منفجر مى‌شود و نور بسیار زیادى را که حاصل آزادسازى انرژى‌هاى خود است را به محیط اطراف آزاد مى‌کند. وقتی انفجار ابرنواختری روی می‌دهد، نورانیت ستاره به طور شگفت‌انگیزی زیاد می‌شود، روشنایى حاصل از انفجارهاى ابرنواخترها به میزان روشنایى میلیاردها ستاره همچون خورشید است که در کنار یکدیگر قرار گرفته باشند. ابرنواختر به چنان نورانیتی دست می‌یابد که با مجموع نورانیت‌های تمام ستارگان یک کهشکان برابری می‌کند.

در فواصل نزدیک، تنها معدودی ابرنواختر مشاهده شده، اما در کهکشان‌های دیگر در بخش‌های مختلف جهان، صدها ابرنواختر عکسبرداری شده و از این مشاهدات، دانشی درباره‌ی ویژگی‌های مختلف آن‌ها به دست آمده است. هنگامی که ابرنواختر منفجر می‌شود نورانیت آن در خلال یک روز یا بیش‌تر، به حداکثر می‌رسد. پس از رسیدن ابرنواختر به حداکثر، درخشندگی آن کاهش پیدا می‌کند. نورانیت به آرامی کاهش می‌یابد و چند ماه طول نمی‌کشد که ابرنواختری در یک کهکشان نزدیک از نظر ناپدید شود.

 

مراحل یک انفجار ابرنواختری

محاسباتی که در مورد سرنوشت ستاره‌های غول سرخ بسیار پرجرم‌تر از خورشید صورت گرفته است، علت انفجارهای ابرنواختری را از پرده‌ی ابهام بیرون آورده است. مشخص شده است که در اواخر فاز غول سرخی، هسته‌ی کربنی به آرامی فرو می‌ریزد و سرانجام به دمایی بسیار بالا می‌رسد. ستاره‌های کم جرم‌تر هرگز به چنین دماهایی نمی‌رسند، اما در ستاره‌های پرجرم، رسیدن به دمایی تا 600 میلیون درجه امکان پذیر است. محاسبات و آزمایش‌ها نشان می‌دهند که اگر چنین دمایی حاصل شود، کربن هسته‌ی ستاره، واکنش تبدیل را ـ همانند تبدیلی که پیش‌تر هلیوم و هیدورژن در مراحل قبلی زندگی ستاره داشتند ـ آغاز می‌کند و عناصر باز هم سنگین‌تری مانند نئون به وجود می‌آورد. سپس، این تبدیل هسته‌ی ستاره را باز هم داغ‌تر می‌کند و فشار تولید شده از این انرژی، موقتاً جلوی انقباض هسته را می‌گیرد. اما، پس از دوره‌ای کوتاه، کربن هسته‌ی ستاره تمام می‌شود و هسته به دلیل نبودن هیچ منبع تولید فشار رو به بیرون، دوباره انقباض را شروع می‌کند. هنگامی که هسته‌ی ستاره بیش‌تر و بیش‌تر منقبض می‌شود و به دمای باز هم بیش‌تری رسید، بار دیگر واکنش‌های هسته‌ای دیگری، مانند سوزاندن نئون، می‌تواند آغاز شود. این مراحل متوالی، تا تولید عناصر سنگین متعددی در مغزی، ادامه می‌یابند. در هسته‌ی ستاره نئون به اکسیژن، سپس اکسیزان به سلیسیوم و در نهایت سیلسیوم به نیکل و نیکلبه آهن تبدیل می‌شود. این فرایند‌ها نسبتاً سریع روی می‌دهد، و بسته به جرم ستاره، در طی تنها چند هزار سال یا کم‌تر، سرانجام زمانی می‌رسد که به طور طبیعی دیگر تولید عناصر سنگین‌تر در هسته‌ی ستاره متوقف می‌شود.

انفجار ابرنواختری

ابرنواختر تیکو ـ در سال 1572 میلادی دومین ابرنواختر توسط تیکوبراهه مطالعه شده است.

 

دلیل توقف نهایی در عنصرسازی، در ماهیت کاملاً خاص عنصر آهن نهفته است. وقتی که چرخه‌ی تولید عنصر در هسته‌ی ستاره به آهن می‌رسد، بر خلاف سابق، که عنصرهای سبک‌تر شکل می‌گرفتند و انرژی آزاد می‌کردند، شرکت آهن در چنین واکنش هسته‌ای، انرژی آزاد نمی‌کند بلکه آن را جذب می‌کند. بنابر این هنگامی که آهن شکل می‌گیرد، به عوض تأمین انرژی بیش‌تری برای هسته‌ی ستاره، انرژی آن را مصرف می‌کند. از این رو، آهن عنصر نهایی است.

به سبب نبودن هیچ منبع انرژی، هسته‌ی آهنی ستاره ابزاری برای جلوگیری از انقباض بیش‌تر خود ندارد، هسته‌ی آهنی بر روی خود خراب می‌شود و این رویداد چنان سریع اتفاق می‌افتد که در ظرف فقط چند ثانیه اندازه‌ی آن به 10 تا 50 کیلومتر می‌رسد. در این نقطه، چگالی چنان بالا و دما چنان زیاد است که حتی عناصر سنگین‌تر از آهن نمی‌توانند تولید شوند، مگر برای ثانیه‌هایی بس کوتاه. در واقع، احتمالاً به این دلیل است که می‌بینیم در طبیعت، عناصر سنگین‌تر از آهن بسیار کمیاب‌تر از عناصر سبک‌تر از آهن هستند. خراب شدن هسته‌ی ستاره در این زمان چنان شدید صورت می‌گیرد که در پی خود، ماده را به همان شدت به بیرون پرت می‌کند و ماده با انرژی بسیار زیادی به فضا پرتاب می‌شود. این همان انفجار است که به صورت فوران ابرنواختری می‌بینیم و مواد پراکنده شده از آن در فضا، سرانجام باقیمانده‌ی ابرنواختر را تشکیل می‌دهند.

ابرنواختر کپلر ـ سومین ابرنواختری که رصد شده است. در سال 1604 میلادی افتخار رصد این ابرنواختر نصیب کپلر شد

 

در خلال انفجار، مقدار زیادی از جرم کل ستاره، و شاید نصف آن، برای همیشه از ستاره دور می‌شود. این مواد نهایتاً در محیط عمومی میان ستاره‌ای پراکنده می‌شوند و با گاز هیدروژن که فراوان‌ترین گاز میان ستاره‌ای است، در هم می‌آمیزند. از روی این شواهد است که اخترشناسان عقیده دارند بیش‌تر عناصر سنگین‌تر از هیدروژن و هلیوم در جریان فوران‌های ابرنواختری شکل گرفته‌اند. خورشید و زمین، که حاوی مقادیر قابل توجهی از چنین عناصر سنگینی هستند، آنها را از انفجار ابرنواختری‌ای کسب کرده‌اند که در دوره‌ای از تاریخ کهکشان ما، پیش از شکل‌گیری خود خورشید از مواد میان ستاره‌ای، منفجر شده‌اند. از این رو، بسیاری از اتم‌های سازنده‌ی شما در طی رویدادهای آشوبناکی که به انفجار ابرنواخترهایی پیش‌تر از 5 میلیارد سال پیش انجامیده، شکل گرفته‌اند.

در زیر می‌توانید شبیه‌سازی یک انفجار ابرنواختری را مشاهده کنید.

 

 

پایان کار ستار‌ه‌های بسیار پرجرم

 پس از انفجار ابرنواختری، اگر جرم هسته‌ای که از ستاره باقی می‌ماند بیش از 3 برابر جرم خورشید تا 15 برابر جرم خورشید باشد، ستاره تبدیل به سیاهچاله مى‌شود. نکته‌ی جالبى که در مورد سیاه‌چاله‌ها وجود دارد چگونگى رصد آنها است. سیاه چاله را هرگز نمى‌توان حتى با قوى‌ترین تلسکوپ‌ها چه از روى زمین و چه خارج از جو با تلسکوپ‌هاى فضایى در حال گردش رصد کرد. آنچه که توسط سیاه چاله بلعیده مى‌شود پیش از آن که در سیاه چاله ناپدید شود از خود پرتوهاى ایکس و گاماى پرانرژى تابش مى‌کند. ستاره‌شناسان به وسیله‌ی آشکارسازهاى قوى و پیشرفته مى‌توانند پرتوهاى ایکس و گاماى پرانرژى ساطع شده از سیاه چاله‌ها را دریافت کرده و از وجود یک سیاه چاله که سرنوشت دسته‌اى از ستارگان است مطلع شوند.

در فلش زیر می‌توانید سرنوشت ستارگان بسیار پرجرم را به صورت انیمیشن ببینید.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 11:47  توسط ریحان  |